داستان کوتاه- تو آدم بشو نیستی!

سه شنبه، 1 بهمن 1387
لوح


پایگاه خبـری انصارنیوز




سمیه رشیدی*

 

1

از همان پانزده- شانزده سالگی به خودم قول داده بودم اگر پسری داشته باشم، آنقدر تخس و بد دهن و پر رو بار بیاورمش كه هیچ‌كس نتواند به او زور بگوید. كه هیچ‌كس نتواند به او بگوید: «برو بچه ننه! برو مُفِت را بده مامانت برات پاك كنه! بابا پاستوریزه! كوچولو بیا!»

وقتی به دنیا آمد از ذوق دیوانه شده بودم. همان روز دوم شناسنامه‌اش را با افتخار گرفتم:

«قیصر كامرانی»

وقتی صداش می‌كردم، تمام ذوق و شوق عالم در دلم می‌جوشید.

 

 

 

***

 

2

هفت ساله بود. صداش ‌كردم:

«قیصر! قیصر! بیا. بدو... آآ قربون پسرم برم... موووچ.... بیا ببین امروز می‌خوام چی یادت بدم... بیا روی زانوم بشین.»

قیصر با آن چشمهای درشت و قهوه‌ای‌اش روی زانوی من ‌نشست و با دقت به حرفای من گوش ‌كرد:

«فكر كن یه پسر پررو و بی‌ادب كه همه‌اش فحش‌های بد می‌ده، آمده روبه‌روت وایساده و بهت می‌گه دیگه حق نداری توی این كوچه بیای، آشغال! فهمیدی؟»

حالا تو چی بهش می‌گی؟»

مستقیم تو چشمهام نگاه كرد و گفت: « این پسره چاقه؟»

من با تعجب نگاهش كردم: «چی؟! چاقه؟» كمی فكر كردم و گفتم: «آره. چاقه. خیلی هم چاق. انقد كه تو پیشش خیلی كوچولویی»

متفكرانه انگشت سبابه‌اش را لای دوتا دندان شیری جلوش گذاشت و گفت:

«من ازش می‌ترسم و فرار می‌كنم.»

مات ماندم. با صدای بلند گفتم: «یعنی چی كه فرار می‌كنی؟ تو حق نداری فرار كنی. باید بری محكم بزنی تو اون خیكّشُ بهش بگی هِی گنده بَك! با من كاری نداشته باش! من اسمم قیصره. می‌زنم تو دهنتا! فهمیدی؟»

قیصر در حالی‌كه لب پایینش می‌لرزید از روی زانوم بلند شد و دوید رفت به اتاق خودش. می‌دانستم بی‌فایده است. ‌واقعا‌ً بی‌فایده. این آدم بشو نیست. برای همین از قلدُر بار آوردنش دست كشیدم.

 

 

***

 

 

3

نه ساله بود كه اشك‌ریزان پیشم آمد و گفت: « تایتانیك چیه؟» در حالی كه از خنده نمی‌توانستم حرف بزنم، گفتم: «تایتانیك؟ اینو از كجا شنیدی؟ هان؟» با تعجب نگاهم كرد و گفت: «تو كوچه با ستاره نشسته بودیم، ستاره داشت گریه می‌كرد، منم داشتم نازش می‌كردم. یه آقایی داشت رد می‌شد. خندید گفت: ای‌بَل! بابا اینجا كه تایتانیكه! اینو كه گفت ستاره بلند شد رف. تایتانیك فحشه؟»

به زور خنده‌ام را فرو دادم و درحالی‌كه دستش را گرفته بودم و نوازشش می‌كردم، گفتم: «نه عزیزم! تایتانیك اسم یه فیلمه. یه فیلم عاشقانه كه توش یه دختر و پسری عاشق همن. همین. اون حرف بدی نزده. شاید از شما دو تا خوشش اومده بوده. حالا ستاره چرا گریه می‌كرد؟»

قیصر سرش را روی سینه‌ی من گذاشت و با گریه گفت: «نمی‌دونم. نگف. رَف»

 

 

***

 

 

4

چند وقتی بود كه به رفتارهای قیصر مشكوك شده بودم. تا از مدرسه برمی‌گشت، می‌رفت اتاقش در را می‌بست و تا شب موقع شام بیرون نمی‌آمد. واقعاً نگرانش بودم. هزار فكر تو سرم می‌چرخید. ترس از اعتیاد مهمترینش بود. آنقدر كه تلویزیون و هر رسانه‌ی مزخرف دیگه، ترس از این لعنتی را در دل آدم می‌كاشتند.

 بالاخره یك روز صبح جمعه كه برای آزمون‌های ماهیانه‌ی كنكور به مدرسه رفته بود، فرصت پیدا كردم تا اتاقش را بگردم و مثلاً خیال خودم را راحت كنم.

اول از همه سراغ كامپیوتر رفتم و روشنش كردم. در همان فاصله كه منتظر بودمwindows بالا بیاد، به كتابهای كنار تختش نگاهی انداختم. خدای من! یك لحظه مردد شدم كه یعنی تا به حال اشتباه فكر می‌كردم پسرم رشته‌ی ریاضی-فیزیك می‌خواند یا او دانش‌آموز رشته‌ی ادبیات است؟ چون به جای جزوه‌های فیزیك و كتاب دیفرانسیل و هزار كوفت و زهرمار دیگر كه انتظار دیدنشان را داشتم، روی زمین نشستم و كتابهای شعر فریدون مشیری و فروغ فرخزاد و حمید مصدق را ورق زدم و به تاریخ‌هایی كه كنار بعضی شعرها نوشته شده بود، نگاه كردم و به حال خودم تأسف خوردم. من كه می‌خواستم پسرم، تنها پسرم، یكه‌بزن و قوی و پررو و یك‌دنده و بد دهن شود، حالا مقابل چشمانم با دختری از جنس پریان-كه شاید اسمش ستاره بود و یك بار هم با هم سوار تایتانیك شده بودند!- می‌رقصید و .... وای خدای من!

كامپیوتر را خاموش كردم و از اتاق بیرون رفتم.

 

 

***

 

 

5

از پشت سر چشمهام را گرفت و با همان لحن بچه‌گانه‌ای كه انگار هیچوقت نمی‌خواست فراموشش كند، گفت: «خوب! حدس شما راجع به سورپرایز امروز چیه؟ لطفاً سریع پاسخ دهید...» و خودش اولین كسی بود كه به طرز حرف زدنش خندید. دستهاش را گرفتم و در حالی كه سعی می‌كردم چشمهام را از دستش نجات بدهم، گفتم: «من كه در مقابل تو تسلیمم. آخه من چه می‌دونم این دفعه دیگه چه بلایی می‌خوای سر من بیاری مجنون!»

قبل از اینكه سورپرایزش را نشان دهد، از من قول گرفت كه وقتی دستهایش را از چشمهایم برداشت، آنها را همانطور بسته نگه دارم و باز نكنم. من هم قول دادم: «قول مردونه» و دستهایش را برداشت. من هم طبق قول، چشمهام را باز نكردم. دست راستم را گرفت و چیزی مسطح كف دستم گذاشت. به وضوح فهمیدم كه كتاب است. گفت: «حالا باز كن» چشمهام را كه باز كردم، قبل از هر چیز دو چشم قهوه‌ای مهربان را دیدم كه به من خیره شده‌اند و می‌خندند. تنها تفاوتش با چند سال پیش این بود: خط ریش‌های مرتب و سبیل چند روز نتراشیده؛ چه تناسبی با هم دارند این چشم‌های قهوه‌ای و این ریش‌های نرم طلایی...

تازه متوجه سنگینی چیزی كف دستم شدم. با شیطنت گفت: «ای بابا! خوب نگاه كن دیگه....» دستم را بالا آوردم. جلوی چشمانم گرفتم و خیره نگاه كردم. كتابی كم قطر- خیلی كم قطر- با طرح جلد آبی رنگ، با هاله‌های سفید، به نام «اشكهایت را پاك كن ستاره!»، و نام «قیصر كامرانی» زیر عنوان كتاب. كتاب را برگرداندم. نوشته بود:

اشكهایت را پاك كن ستاره!

اینجا غریبه‌ها

دائم

می‌آیند و می‌روند و من

هر لحظه باید برایشان بگویم كه اشكهای تو

چرا هِی می‌بارند و می‌بارند و می‌بارند...

و هیچ كس حرف من را باور نمی‌كند

و من دیگر، برای پاك كردن اشكهای تو

وقتی نخواهم داشت... .

:«چی؟! ... قیص... قیصر كامرانی؟ یعنی تو؟! كتاب تو؟ ... من ...»

همانجور با خنده گفت: «بله! كتاب شعر خودمه. بالاخره چاپش كردم. چطوره؟ خوشت اومد؟ سورپریز شدی؟ ... آره؟»

چشمام را بستم و با خنده گفتم: «من كه قبلاً هم گفته بودم پسر! تو آدم بشو نیستی... .»

 

_____________

* حائز رتبه اول جشنواره طنز مكتوب

 



ارسال برای دوست       چاپ این صفحــه