سخنرانی تئوریک استاد مصباح در جمع دانشجویان؛ سير مسیحیت در غرب و دیدگاه‌های گوناگون پیرامون نقش دین در جامعه

پنج شنبه، 7 مرداد 1389
پرتو سخن


پایگاه خبـری انصارنیوز


سخنرانی تئوریک استاد مصباح در جمع دانشجویان؛ سير مسیحیت در غرب و دیدگاه‌های گوناگون پیرامون نقش دین در جامعه


اشاره: جمعي از دانشجويان بسيجي دانشگاه‌هاي مختلف اخيرا با حضور در موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني با رياست اين موسسه ديدارکردند. گزيده‌اي از سخنان آيت الله مصباح يزدي در اين ديدار را در ادامه ملاحظه مي‌کنيد.

 

نقش دين در جامعه؛ مسأله‌اي بنيادي

بحثي که به نظرم رسيد مطرح کنم اگرچه در اين فرصت حق آن ادا نمي‌شود يک بحث سهل و ممتنعي است؛ بحثي است که ابتدا به نظر مي‌رسد خيلي ساده، پيش پا افتاده و روشن است؛ اما وقتي انسان وارد آن مي‌شود و درباره آن کاوش مي‌کند مي‌بيند نقطه‌هاي پيچيده و مبهمي دارد و از همين پيچ و خم‌هاست که شياطين سوءاستفاده مي‌کنند و مطالبي را وارونه جلوه مي‌دهند و احياناً لغزش‌ها، انحرافات و کج‌رويي‌هايي را پديد مي‌آورند.

اصل بحث اين است که دين در زندگي ما چه نقشي دارد؟ جايگاه دين در زندگي انسان کجاست؟ جواب اين سوال براي هر مسلماني روشن است؛ دين يک سلسله وظايف فردي و يک سلسله وظايف اجتماعي براي ما تعيين مي‌کند که هم براي زندگي دنياي ما و هم براي زندگي آخرت ما نافع است و سعادت ابدي ما را تأمين مي‌کند. اين جواب اين سوال است و خيلي هم ساده است. اما وقتي آنرا باز مي‌کنيم و در مقام عمل مي‌خواهيم به آن استناد کنيم مي‌بينيم با مشکلات و ابهام‌هايي مواجه مي‌شويم که خيلي از شخصيت‌هاي بزرگ هم در آنجاها گرفتار شبهه‌هايي هستند و احياناً دچار لغزش‌هايي مي‌شوند. ابتدا به تاريخچه‌ دين در زندگي بشر اشاره‌ کوتاهي مي‌کنم؛ البته اگر بخواهيم بحث تاريخي داشته باشيم چندين جلسه فقط بايد از ديدگاه تاريخي بحث کنيم؛ لذا خيلي کوتاه اشاره‌اي مي‌کنم.

 

پيشينه طرح اين مسأله

طبق عقيده ما اولين انساني که نسل ما به آن منتهي مي‌شود يعني حضرت آدم علي‌نبينا‌وآله‌وعليه‌السلام خود، پيغمبر بوده است. ما در همه زيارت‌نامه‌ها اول مي‌گوييم: «السلام عليک يا آدم» يا در زيارت وارث ابتدا مي‌گوييم: «يا وارث آدم صفوه الله». خداوند در سوره آل عمران مي‌فرمايد: إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ . اصلاً به نظر قرآن اولين پيامبر خود حضرت آدم بود. در آن زمان زندگي بشر خيلي ساده بود. تنها عده معدودي از فرزندان بلاواسطه و باواسطه حضرت آدم بودند که جامعه کوچکي را تشکيل مي‌دادند و مطالبي هم که آن وقت‌ها مطرح مي‌شد مطالب خيلي ساده‌اي بود. کم‌کم که جمعيت بشر زياد شد و به طور پراکنده در اطراف اين سياره مشغول تشکيل اجتماعات مختلف شدند و زبان‌هاي مختلف، قوميت‌هاي مختلف و نژادهاي مختلف پديد آمد، نياز به دين و گستره دين بيش‌تر شد. همين جا بايد اشاره کنيم که از همان زمان‌هاي خيلي دور، کساني با وسوسه‌هاي شيطان به فکر دين‌سازي افتادند و دين‌هاي جعلي درست کردند يا در دين‌هاي اصلي تحريف‌هايي ايجاد کردند. اين‌که اين تغييرات چه بود و چگونه شروع شد داستان‌ بسيار مفصلي دارد که در علوم اجتماعي روز هم تحت عنوان «جامعه‌شناسي دين» مطرح شده است که ما از بحث پيرامون آن مي‌گذريم.

 

سير دين (دين مسيحيت) در مغرب زمين

وقتي دوران‌هاي نزديک به دوران خودمان را که با وضع آن آشنايي داريم مطالعه مي‌کنيم، مي‌بينيم که در اروپا بعد از مبارزه با بت‌پرستي دين مسيحيت رواج پيدا کرد و کساني دين مسيحيت را پذيرفتند؛ حتي بعضي از شاهان و امپراتورهاي اروپا به مسيحيت گرويدند؛ البته اين موضوع بعد از وقوع تحريف‌هايي در مسيحيت بود که عمده‌اش تثليث بود. بعد از آن به تدريج علاقه مردم به دين يعني مسيحيت زياد شد و پيروان اين دين به خصوص در قاره اروپا خيلي زياد شدند. رهبران کليساي کاتوليک از اين فرصت براي کسب قدرت استفاده کردند. آن‌ها به فکر افتادند که همه قدرت اروپا را قبضه کنند و به بهانه اين‌که بايد همه سلاطين تابع کليساي کاتوليک باشند خواستند يک نوع برتري براي خودشان بر همه سلاطين اثبات کنند. بالاخره با تمهيداتي که فراهم کردند و زمينه‌هايي که وجود داشت، کليسا براي مدتي قدرت فوق‌العاده‌اي در اروپا پيدا کرد که حتي سلاطين هم در مقابل آن کرنش مي‌کردند. آن‌ها هم براي خود دستگاهي سلطنتي به وجود آورده بودند. اين دوران خيلي به درازا نکشيد و کم‌کم ضعف‌هاي کليسا از قبيل خرافات، انحرافات، دنيا پرستي‌ها، فسادهاي اخلاقي و مال پرستي‌هايشان ظاهر شد و مردم هم به تدريج از آن‌ها بيزار شدند. اين مسايل با يکسري اکتشافات علمي که برخلاف آموزه‌هاي کليسا بود همراه شد. آموزه‌هاي کليسا در آن زمان بيش‌تر بر گرايش‌هاي ارسطويي و کيهان‌شناسي بطلميوسي مبتني بود؛ يعني زمين را مرکز عالم مي‌دانستند و ... که در ادبيات ايراني هم رواج پيدا کرده بود. از زمان کپلر، کپرنيک و گاليله و امثال آن‌ها فرضيه‌هاي کيهان‌شناسي بطلميوسي تخطئه شد و فرضيه‌هاي نويني مطرح شد. آن‌ها فکر مي‌کردند زمين مرکز منظومه شمسي است و خورشيد و همين طور ساير ستارگان در آسمان چهارم هستند. کپلر و کپرنيک و ... اثبات کردند که خورشيد مرکز است و زمين دور خورشيد مي‌چرخد. اين اکتشافات علمي به اين مورد محدود نمي‌شد؛ بلکه در زمينه علوم ديگر هم کم و بيش اکتشافاتي پيدا شد که آموزه‌هاي کليسا را تخطئه مي‌کرد؛ البته اين آموزه‌ها از وحي گرفته نشده بود؛ بلکه اين‌ها مسايلي بود که کليسا از فلاسفه يونان پذيرفته بود. به هر حال هم قدرت علمي و هم قدرت سياسي کليسا تضعيف شد و هم فسادهاي اخلاقي و مادي‌گرايانه‌شان آن‌ها را رسوا کرد. کار به جايي رسيد که آن‌ها در بين خود مردم مسيحي هم جايگاه مقبولي نداشتند. تنها افراد ساده‌اي در گوشه و کنار به خاطر اصل اعتقاد به خدا و مسيحيت و امثال اين‌ها به آن‌ها هم احترامي مي‌گذاشتند. بالأخره در اثر ضعف کليساي کاتوليک، کليساي جديدي به وجود آمد. با پيدايش کالوين در فرانسه و لوتر در آلمان و اتريش در مقابل کليساي کاتوليک، کليساهاي جديدي با عنوان پروتستان مطرح شد. پروتستان يعني اعتراض کننده. سابقاً در امور عدليه هم مي‌گفتند: پروتست؛ يعني اعتراض. مقصود اعتراض به روش کاتوليک‌ها بود. بالأخره اين مذهب تدريجاً گسترش پيدا کرد و اين امر زمينه‌اي براي پيدايش فرقه‌هاي جديد در پروتستان شد. امروزه در دنيا بيش از پانصد فرقه معروف پروتستان فرقه‌هاي کوچکشان که شماره ندارد که طرفداران زيادي دارند وجود دارد. اين فرقه‌ها غير از کاتوليک‌ها و ارتودوکس‌ها هستند. کاتوليک‌ها و ارتودوکس‌ها بيش‌تر در يونان و ارمنستان و روسيه‌اند و پروتستان‌ها بيش‌تر در آمريکا و شمال اروپا ساکن‌اند. اين مطالب را عرض کردم تا بدانيم در اثر اين تحولات بود که اصلاً مسأله جايگاه دين مطرح شد. با روشن شدن مسايل خلاف واقع در دينِ تحريف شده مسيحيت، اين دين شروع به ضعيف شدن کرد؛ مثلاً يک زماني دين در اين‌جا مقصود از دين، مسيحيتِ تحريف شده است به ما مي‌گفت: «سه خدا وجود دارد و زمين مرکز عالم است و ...»؛ ولي بعداً معلوم شد که دروغ است و اين‌گونه نيست. احکامي هم که کشيشان مطرح مي‌کردند از جمله مسايلي که درباره ازدواج قائل بودند و آن را کار پليدي مي‌دانستند و کاتوليک‌ها به کشيشان مطلقاً اجازه ازدواج نمي‌دادند، امور قابل قبولي نبود؛ چراکه در اين صورت اصلاً نسل بشر منقرض مي‌شود. چطور چيزي که عامل بقاي انسان است زشت و پليد و ممنوع است؟! و مسايل زياد ديگري مطرح بود که اين‌ها جز مسايل اصلي مسيحيت امروز است. امروز هيچ فرقه‌اي در مسيحيت وجود ندارد که تثليث را قبول نداشته باشد و عيسي را پسر خدا نداند و برنامه عشاي ربّاني را نداشته باشند؛ عشاي رباني مراسمي است که در آن کشيش تکه ناني را در شراب مي‌زند و در دهان اشخاص مي‌گذارد. آن‌ها معنقدند که اين‌گونه متبرک مي‌شوند و خون عيسي در درونشان جريان پيدا مي‌کند. در تمام کليساهاي معتبر دنيا مراسم عشاي رباني مطرح است و اعتقاد دارند ناني که در شراب مي‌زنند و مي‌خورند باعث جاري شدن خون عيسي در بدنشان مي‌شود. ديدند اين‌ها خرافاتي است که قابل قبول نيست. اين‌گونه شد که اعتقاد به مسيحيت تضعيف شد؛ اما آن‌ها اين تضعيف مسيحيت را تضعيف و بي‌اعتبار شدن دين تلقي کردند؛ چون آن‌ها دين را همان مسيحيت مي‌دانستند.

در يک سفري که بنده به مکزيک در آمريکاي لاتين داشتم به کليسايي رفتيم که مي‌گويند دومين کليساي معتبر کاتوليک‌هاست. از ما دعوت کرده بودند که در آن‌جا در جلسه‌اي سخنراني کنيم. در آن جلسه بيش‌تر اسقف‌هاي مسيحي حضور داشتند و چند سخنران هم از خود اسقف‌ها داشت. اداره کننده جلسه هم اسقف بود؛ اسقف يعني بالاترين مقام در مسيحيت بعد از پاپ. اگر بخواهيم با جامعه ديني خودمان مقايسه کنيم بايد بگوييم: آيت‌الله‌‌العظمي. ما هم يکي از سخنرانان جلسه بوديم. بعد از اين‌که ما مقداري صحبت کرديم، يکي از اسقف‌ها بلند شد و اجازه خواست تا صحبت کند. به او اجازه صحبت دادند. او گفت: «من مي‌خواهم در اين جا حقيقتي را بگويم که کمتر کسي جرأت مي‌کند بگويد و آن اين است که امروز مردم مسيحي مغرب زمين اعتنا و اعتمادي به حرف‌هاي ما کشيش‌ها و اسقف‌ها ندارند و کساني هم که به کليساها مي‌آيند که روزبه روز هم جمعيتشان کمتر مي‌شود با يک نگاه خيلي سطحي به دين نگاه مي‌کنند و اگر اين وضع ادامه پيدا کند مسيحيت در شرف انقراض قرار مي‌گيرد.» بعد گفت: «اگر ما بخواهيم دين در جامعه باقي بماند (منظورش از دين همان مسيحيت خودشان بود) راه ديگري جز راهي که امام خميني در ايران طي کرد نداريم؛ بايد از او ياد گرفت که چگونه دين را در ميان مردم رواج داد. ما بايد دين را به گونه‌اي معرفي کنيم و آثارش را طوري در جامعه جاري سازيم که مردم به دين علاقه‌مند شوند ... .» بعد از اين جلسه يک کشيشي همراه ما بود که براي راهنمايي ما گماشته شده بود. اصلش اسپانيايي بود. در بين راه با هم خصوصي صحبت کرديم خيلي با ما گرم گرفت و با هم عکس يادگاري گرفتيم و به اصطلاح رفيق شديم. گفت: «اين آقاي اسقف گفت که مردم مسيحي به ما کشيش‌ها ديگر اعتمادي ندارند. من به شما مي‌گويم: ما خودمان هم به حرف‌هاي خودمان اعتماد نداريم.» اين حرفي بود که او در بين راه به ما گفت.

سير دين (دين مسيحيت) در مغرب زمين اين چنين بود. در مغرب زمين کار دين به آن‌جا رسيد که بعد از پيدايش سه پديده اجتماعي در اروپا يعني پروتستانتيسم، مدرنيته (که توأم با پروتستانتيسم بود) و دوران رنسانس، جايگاه دين در جامعه به کلي عوض شد؛ زماني دين مسيحيت در اروپا حاکم مطلق بود؛ ولي با پيدايش اين پديده‌ها تدريجاً همه موقعيت‌هاي علمي، سياسي، اخلاقي و اجتماعي خود را از دست داد و امروز ديگر تشريفاتي بيش نيست. پيش از انقلاب به دعوت بعضي از دوستان حدود دو ماه در لندن بوديم. آن‌جا ما فرصت را غنيمت شمرديم و معلمي گرفتيم تا مقداري انگليسي ياد بگيريم. او مسيحي بود. از او پرسيدم: شما چه اندازه به مسيحيت، دستوراتش، کليسا و ... علاقه داريد؟ گفت: «من به اين‌ها هيچ اعتقادي ندارم؛ نه خدا را قبول دارم و نه عيسي را!» گفتم: کليسا مي‌روي؟ گفت: «يک وقت‌هايي براي تفريح و سرگرمي روز يکشنبه مي‌رويم.» گفتم: روز يکشنبه چه کار مي‌کنيد؟ برنامه شما چيست؟ گفت: «مي‌خوابيم؛ تلويزيون تماشا مي‌کنيم؛ بسياري از مردم همين‌طور هستند.» امروز وضع دين در مغرب زمين به اين صورت است که ديگر نه به عقايدش اعتمادي دارند و نه به رهبرانش. حتماً در روزنامه‌ها مي‌خوانيد که چه فسادهاي اخلاقي و چه کارهاي زشتي در کليساها انجام مي‌گيرد؛ به طوري که پاپ چندي پيش از مردم مسيحي به خاطر اين فسادهاي جنسي و اخلاقي کشيش‌ها از مسيحيان عذرخواهي کرد.

اين امور عمدتاً مربوط به مسيحيت و مغرب زمين است؛ ولي فراموش نکنيم که امروز مسايل فرهنگي دنيا کاملاً با هم مربوط شده و همه ما مي‌دانيم که بسياري از مسايل فرهنگي کشورمان برگرفته از فرهنگ غربي و تحت تأثير موج فرهنگ غربي است که به کشور ما هم رسيده است. اين مطلب را همه مي‌دانيم. گرچه مراتب اطلاع ما با همديگر فرق مي‌کند؛ اما همه مي‌دانيم که چه مفاسد فرهنگي، اخلاقي و جنسي در کشور وجود دارد که همه ناشي از شيوع فرهنگ غربي است. آن‌ها در مسايل علمي سيطره خاصي بر دانشگاه‌هاي ما پيدا کرده‌اند. تاکنون کسي جرأت نمي‌کرد اين‌گونه مطالب را مطرح کند؛ ولي اکنون مي‌بينيم که بعضي از گويندگان نکته‌هاي صريح و آشکاري را مي‌گويند و تلويزيون هم پخش مي‌کند.

 

دانشگاه‌هاي ما، نقال‌ خانه های غرب

همين ديروز بود که سخنراني آقاي رحيم پورازغدي از تلويزيون پخش مي‌شد و ايشان مي‌گفت: «بسياري از دانشگاه‌هاي ما نقال‌خانه شده است و بسياري از اساتيد دانشگاه ما نقال‌اند؛ بسياري از آن‌ها حرف‌هاي غربي‌ها را نقل مي‌کنند و از خود چيزي ندارند ... !» در جهت علمي ما خودمان را مديون آن‌ها مي‌دانيم؛ البته اين قضيه در علوم انساني بيش‌تر رخ مي‌دهد. فرهنگ ما متأثر از فرهنگ آن‌جاست؛ آموزش و پرورش ما، دانشگاه‌هاي ما، بروکراسي ما و مديريت کشور همه برگرفته از روش‌هاي غربي است. طبعاً موج اين مسأله هم که «دين ديگر جايگاه چنداني در زندگي انسان ندارد» به دل‌هاي بسياري به خصوص يک قشر خاص، بيش‌تر سرايت کرده است. گاهي جرأت نمي‌کنند به زبان بياورند؛ اما ته دلشان اين اعتقاد هست که «دين يعني همين نماز، روزه، حسينيه، سينه‌زدن و عاشورا؛ اين‌ها باشد؛ اشکالي ندارد؛ اما اين ديگر ربطي به علم، سياست و مديريت کشور ندارد.» اين يعني گرايش سکولاريستي که منشأ آن از مغرب زمين است و از دوران رنسانس شروع شد و اکنون به اوج خود رسيده است و دارد به کشور ما هم سرايت مي‌کند. همه شما مي‌دانيد که در بعضي دوران‌هاي پيشين شخصيت‌هاي اثرگذار در برخي از دولت‌هاي جمهوري اسلامي از کساني بودند که صريحاً از سکولاريسم حمايت مي‌کردند و در تأييد آن کتاب مي‌نوشتند. تئوريسين‌هايشان رسماً درباره سکولاريسم کتاب مي‌نوشتند و آن را ترويج مي‌کردند. الحمدلله در اين دولت‌هاي اخير اين انحرافات، مقداري تغيير کرده است؛ ولي متأسفانه در کشور ما کار به اين جاها هم کشيده شده است. اين مطالب را براي چه گفتم؟ براي اين‌که هنوز ما به خصوص نسل جوان ما احتياج به يک جواب روشني در پاسخ به اين سوال داريم که دين چه کاره است و ما چه احتياجي به دين داريم؟ آيا هدف ما اين است که سيارات ديگر را تسخير کنيم؟ اين کار را که بي‌دين‌ها کرده‌اند و موفقيت آن‌ها هم در سايه اسلام نبوده است (ما که سوال از نقش دين مي‌کنيم، مقصود ما از دين، دين اسلام است). آن‌ها فضا را تسخير کردند، صنايع حيرت‌انگيز و اختراعات فراواني پيدا کردند در حالي‌که اسلام هم نداشتند. آن‌ها گفتند: اين مسايل ربطي به دين ندارد با اين حال جامعه‌اشان را دارند اداره مي‌کنند. بالأخره با همه فضاحت‌ها، رسوايي‌ها و ورشکستگي‌هايي که نصيبشان شده هنوز هم مي‌گويند: «ما به کشورهاي اروپايي وام مي‌دهيم». ظاهراً وضع اقتصاديشان بد نيست. از لحاظ سياسي هم تسلطشان بر کشورهاي ديگر مشهود است و همه نفوذ سياسي آن‌ها را بر ساير حکومت‌ها مي‌بينيم. پس دين چه کاره است و چه نقشي دارد؟

 

گزينه‌هاي گوناگون براي پاسخ

1. سکولارها: دين هيچ نقشي در جامعه ندارد!

براي جواب به اين سوال چند گزينه وجود دارد که هر کدام طرفداراني دارد. بعضي بر اساس همين مطالب گذشته و به خاطر همين شواهدي که اشاره کردم مي‌گويند: «اصلاً دوران دين گذشته است! در گذشته بشر احتياج به دين داشت و اين به خاطر اين بود که عقلش به خيلي چيزها نمي‌رسيد؛ علم و صنعت پيشرفت نکرده بود و او مجبور بود براي رفع برخي کمبودها به دين پناه ببرد و در آن شرايط دين نقشي را ايفا مي‌کرد. در آن دوران عمده نقش دين هم نقش اخلاقي بود. دين‌داران با شيوه‌هاي خود با راست يا دروغ بودن آن شيوه‌ها کاري نداريم مردم را وادار مي‌کردند مهربان باشند؛ دزدي و خيانت نکنند و اين براي جامعه نفعي داشت. اما امروز دوران اين حرف‌ها گذشته است!» اين افراد براي اين تحول، مرز هم معين مي‌کنند. مي‌گويند: «از زمان پيدايش مدرنيته اين تحول حاصل شده است.» گاهي تصريح مي‌کنند به اين‌که از آن زمان اصلاً ماهيت انسان عوض شده است؛ تا آن زمان انسان يک ماهيتي داشت که از دوران مدرنيته اصلاً اين ماهيت عوض شد. انسان امروز با آن انسان قبلي تفاوت دارد؛ اصلاً آن‌ها يک موجود ديگري بودند و ما يک موجود ديگري هستيم؛ آن‌ها فکرهايي خاصِ به خود داشتند و ما يک فکر ديگري داريم. تعبيرشان براي اين معنا اين است که مي‌گويند: «ماهيت انسان عوض شده است؛ انسانِ قبل از مدرنيته يک ماهيتي داشت و انسانِ مدرن ماهيت ديگري دارد. از فرق‌هاي بين اين دو ماهيت و بين اين دو انسان اين است که انسانِ قبل از مدرنيته هميشه دنبال اين بود که ببيند تکليفش چيست تا به آن عمل کند؛ اما انسانِ مدرن برعکس، دنبال اين‌ است که حقش را بگيرد. آن انسان، انساني تکليف‌طلب بود و اين انسان، انساني حق‌طلب است؛ يعني مي‌خواهد حقش را بگيرد. اگر به خدا هم معتقد باشد مي‌گويد: من بايد حقم را از خدا بگيرم! اين انسانِ مدرن است. اما انسان قبل از مدرنيته مي‌گفت: من مي‌خواهم ببينم خدا چه گفته است تا به آن عمل کنم. او اصلاً دنبال حقش نبود و اساساً براي خود حقي قائل نبود؛ اما اين ويژگي مربوط به قبل از مدرنيته بود. اکنون بايد ببينيم حق ما چيست تا آن را از همه حتي از خدا اگر خدايي باشد بگيريم. اين فرق دو انسانِ قبل از مدرنيته و بعد از مدرنيته است؛ بنابراين دين اصلاً هيچ جايگاهي در زندگي انسان امروز ندارد!» شبيه اين حرف را مارکسيست‌ها هم مي‌گفتند. اگر يادتان باشد کتابي به فارسي ترجمه شده بود به نام «دين يا افيون جامعه». آن‌ها صريحاً مي‌گفتند: «دين براي انسان حکم افيوني را دارد که او را تخدير مي‌کند. انسان براي فعال و با نشاط شدن بايد دين را کنار بياندازد!» اين يک گزينه براي جواب به سوال مذکور است. سوال اين بود: جايگاه دين کجاست؟ اين‌ها مي‌گويند: «هيچ جايگاهي ندارد؛ بايد دين را از جامعه حذف کرد تا راحت شد!»

 

2. اومانيستها: دين امري غير واقعي؛ اما محترم!

جواب دوم کمي از اين جواب ملايم‌تر است. دسته دوم مي‌گويند: «دين يکي از ساخته‌هاي ذهن بشر است. روح و روان آدمي‌زاد ساحت‌هاي مختلفي دارد. مثلاً يکي از ساحت‌هاي زندگي انسان ساحت هنر و زيبايي‌طلبي است. اين ساحت خيلي با عقل تناسبي ندارد. عقل مي‌گويد: بايد دنبال منفعت بود؛ اما آدم هنرمند حاضر است ثروتش را صرف کند و عمري هم در يک گوشه مشغول کار هنري باشد و هيچ نفعي هم نبرد؛ اما از همين کار خودش لذت مي‌برد؛ او از رسم يک نقاشي يا ساختن يک مجسمه يا ساختن يک قطعه موسيقي آن چنان لذت مي‌برد که با هيچ چيز عالم آن را عوض نمي‌کند. آدمي‌زاد اين‌گونه است. شاعري مدت‌ها زحمت مي‌کشد تا قصيده‌اي بگويد؛ اما تنها فايده‌اش براي او اين است که خودش از اين شعر لذت مي‌برد. او از اين‌که شعري به اين قشنگي سروده است لذت مي‌برد. يکي از خواسته‌هاي آدمي‌زاد چنين چيزهايي است. يکي ديگر از ساحت‌هاي زندگي او اين است که دوست دارد بگويد: ماوراي اين عالم، هستي و عالمي است که انسان مي‌تواند با آن ارتباط پيدا کند و از اين توصيف لذت مي‌برد. مانند هنرمند و شاعري که مي‌نشيند و درباره ماه صحبت مي‌کند و اشعاري مي‌سرايد که مخاطبش ماه است؛ از زيبايي‌هاي ماه خيلي تعريف مي‌کند يا ماه را به‌عنوان هم‌نشين خودش معرفي مي‌کند. در شب تاري در تنهايي مي‌نشيند با ماه گفتگو مي‌کند؛ اما ما مي‌دانيم که ماه يک کره سرد، يخ‌زده و کوهستاني است و نوري ندارد. نوري که از آن به ما مي‌رسد نور ماه نيست؛ بلکه نور خورشيد به آن مي‌تابد و ماه آن را منعکس مي‌کند و الّا خود ماه چيز زيبايي نيست. ولي شاعر مي‌نشيند و مي‌گويد:‌اي ماه من ... . يکي از ويژگي‌ها آدمي‌زاد هم اين است که اعتقاد به خدا و فرشتگان و... دارد؛ ولي اين‌ها در واقع خيالاتي است که او مي‌بافد. با اين حال ما از آن جهت که اومانيست هستيم و براي بشر احترام قائليم و به همه ابعاد وجود او از جمله هنر، شعر و نقاشي احترام مي‌گذاريم، به دينش هم احترام مي‌گذاريم! حال دين او هر چه مي‌خواهد باشد؛ چه بت‌‌پرستي باشد چه توحيد و چه اسلام باشد چه مسيحيت؛ هر چه باشد مربوط به انسان است. عده‌اي از انسان‌ها چنين اعتقادهايي دارند و به تبع آن اعتقادات کارهايي هم مي‌کنند و ما هم به آن احترام مي‌گذاريم؛ به خاطر اين‌که انسان محترم است. هر چه که از انسانيتِ انسان سرچشمه مي‌گيرد احترام دارد؛ لذا دين هم يک امر محترمي است و ما هم به آن احترام مي‌گذاريم. ما به معبدها جسارت نمي‌کنيم و به مردم دين‌دار هم بد نمي‌گوييم. چه بت‌پرست باشند و چه مسلمان فرقي نمي‌کند. همان‌طور که وقتي يک شاعري شعر نو بگويد و شاعر ديگري شعر سنتي، ما به هر دو احترام مي‌گذاريم، همان‌طور هم وقتي انساني بت بپرستد و ديگري خدا را بپرستد هر دو را محترم مي‌شماريم. آن يک سليقه است و اين هم يک سليقه!» پس گزينه دوم اين است که دين يکي از ساحت‌ها زندگي انسان است که بعضي از انسان‌ها خيلي به آن علاقه دارند و چون يک امر انساني است ما هم به آن احترام مي‌گذاريم؛ اما واقعيتي ندارد. همان‌طور که مي‌دانيم ماه يک چيز زيبايي نيست و چشم و ابروي قشنگي ندارد، دين هم همان‌طور است و واقعيتي ندارد؛ اما از آن‌جاکه انسان‌ها به آن احترام مي‌گذارند و به آن اعتقاد دارند، به خاطر احترام به انسان‌ها به اين‌ها هم احترام مي‌گذاريم. اين امور از شئون انساني است و ما براي آن‌ها احترام قائليم. بنابراين ما بايد به مساجد، حسينيه‌ها و ... احترام بگذاريم و به آن‌ها کمک کنيم و براي آن‌ها پول هم خرج کنيم. همان‌طور که مردم دوست دارند براي تفريحشان پارک ساخته شود، ايام عاشورا هم دوست دارند سينه بزنند. خب همان‌طور که برايشان پارک مي‌سازيم بايد مکان‌هايي هم براي سينه‌زني آن‌ها بسازيم؛ اما اين‌ها واقعيتي ندارد و خيالاتي بيش نيست. با اين خيالات چگونه بايد برخورد کرد؟ همان طور که با يک هنرمند برخورد مي‌کنيد. وقتي کسي شعر خوبي مي‌گويد طبعاً شما خوشتان مي‌آيد. اعتقادات ديني هم همين‌طور است؛ بعضي از اين اعتقادات خيلي زيباست؛ فداکاري‌ها، ايثارها و ... اين‌ها هم جزء امور ديني است و چيزهاي زيبايي است. طبعاً ما به اين‌ها احترام مي‌گذاريم؛ اما واقعيتي ندارد!» اين هم يک گزينه است.

 

3. برخي اسلام شناسان: دين امري واقعي؛ اما تاريخ مصرف گذشته!

گزينه سوم اين است: «دين يک واقعيتي است؛ خدا واقعيت دارد و اعتقاد به خدا، اعتقاد به وحي و ... هم درست است؛ اما اين امور تاريخ مصرف دارد. خدا دين را نازل کرده و پيغمبر هم فرستاده است؛ اما اکنون که ديگر پيغمبر نمي‌فرستد. معناي اين کار اين است که در يک زماني مردم احتياج به دين داشتند و بايد دين راه زندگي را به آن‌ها نشان مي‌داد و کمکشان مي‌کرد؛ اما اکنون ديگر عقل و علم جاي دين را گرفته است و اکنون ديگر انسان احتياجي به دين ندارد. اين‌گونه نيست که دين دروغ باشد و هيچ واقعيتي نداشته باشد؛ بلکه دين جايگاه خودش را دارد و نقش مهمي هم در زندگي و تمدن بشر ايفا کرده است. تمدن‌هاي بزرگ و کهني که مي‌بينيد غالباً با دين توأم است؛ اما ديگر دوران دين گذشته است و از اين به بعد ديگر ما نيازي به دين نداريم. چيزي داريم که جايگزين دين شده است!» اگر يادتان باشد بعضي از اسلام‌شناسان! گفته بودند: «تا قرن ششم ميلادي بود که بشر به کمک دين زندگي‌اش را تأمين مي‌کرد؛ ولي از آن به بعد ديگر روي پاي خود ايستاده است؛ مثل وقتي که طفلي مي‌خواهد راه بيافتد. طفل تا قبل از اين‌که راه بيافتد بايد کسي دستش را بگيرد و پابه‌پا او را ببرد. انبياي الهي براي بشر حکم کسي را داشتند که دست طفل را مي‌گيرد. آن‌ها بشر را قدم به قدم بردند تا راه افتاد. از قرن ششم ميلادي به بعد ديگر انسان خودش مرد يا خانم کاملي شد و ديگر احتياج به دستگيري کسي ندارد. ما ديگر نياز نداريم که دين دست ما را بگيرد و پا به پا ببرد؛ بلکه به ما مي‌گويند: تو خود انسان کامل هستي و بايد روي پاي خودت بايستي و با پاي خودت راه بروي!» اين سخن بعضي از اسلام‌شناسان بود. اين هم يک گرايش است. اين دسته اجمالاً مي‌گويند: «دين امر درستي بود و اسلام، امام حسين و ... هم خيلي خوب بودند؛ اما ديگر دوران آن‌ها گذشته است. اکنون ديگر ما بايد ببينيم فيلسوفان، عالمان، عقل بشر و تجربه چه مي‌گويند. اين‌ها جاي دين را گرفته‌اند. اين هم گزينه سوم است.

 

4. هرمنوتيک فلسفي: دين امري ثابت؛ اما فهم دين متغير!

گزينه چهارم هم اين است: «دين يک حالت ثبات دارد و امروز هم متون ديني ارزش دارند؛ اما فهم ما متغير است. صد سال، پانصد سال پيش، از اين متون يک چيزهايي مي‌فهميدند و اکنون چيزهاي ديگري مي‌فهمند. فهم‌ها متغيرند و در هر زمان فهم آن عصر معتبر است. هزار سال پيشتر يک چيز را مي‌فهميدند و اکنون يک چيز ديگر مي‌فهمند. ما بايد ببينيم در اين عصر از دين چه بايد فهميد. آن‌چه که اهل اين عصر با زمينه‌ها علمي و ذهني خاصِ خودشان مي‌فهمند، تفسير صحيح براي دين مي‌شود!»

اين طرز تفکر از حدود دو قرن پيش در اروپا پيدا شد و کم‌کم فلسفه‌اي براي آن درست کردند. کار به جايي رسيد که اين فکر را نه تنها درباره متون ديني، بلکه براي هر سخني مطرح کردند. مي‌گويند: «اصلاً هيچ سخني خودش معناي ثابتي ندارد. معنا را مخاطب ايجاد مي‌کند. هر کلامي آن معنايي را دارد که شما در ذهنتان از لفظ مي‌فهميد. اين ذهنيت شماست که اين معنا را مي‌سازد و الّا خود لفظ ساکت و سامت است!» گاهي با اين تعبير بيان مي‌کنند که متون ديني سامتند و ما بايد آن‌ها را به نطق دربياوريم و به نطق درآوردن لفظ بستگي به ذهنيت ما دارد. اين هندسه فهم ماست که به سخن معنا مي‌دهد! پس دين امر صحيحي است؛ اما فهم دين متغير است و در هر زمان فهمي متفاوت دارد. براي اين سخن هم استدلالاتي مي‌آورند؛ حتي امروز فلسفه هرمونوتيک شاخه‌اي از فلسفه شده است که در بسياري از دانشگاه‌ها معتبر دنيا تدريس مي‌شود و صدها کتاب درباره‌اش نوشته شده است.

 

پلورالیزم دینی

هر يک از اين گرايشات لوازمي دارد. گرايش دوم مي‌گفت: «چون دين يک امر انساني است ما آن را محترم مي‌شماريم؛ بنابراين ما بايد به بت‌پرستان احترام بگذاريم؛ چون اين عمل به هر حال يک امر انساني است!» قائلين به چنين گرايشي حتماً در مقابل بت‌ها تعظيم مي‌کنند و به خاطر احترام بت‌پرست‌ها احياناً لازم شد سجده هم مي‌کنند! چرا؟ چون بت‌پرستي امري انساني است. انسان‌هايي به بت‌ها احترام مي‌گذارند و اينان هم به احترام آن بت‌پرستان به معبودهاي آن‌ها احترام مي‌گذارند! اگر مسيحيان در کليسا در مقابل مجسمه مريم زانو مي‌زنند، ايشان هم به احترام مسيحيت که امري انساني است و عده‌اي از انسان‌هاي شريف به آن معتقدند به مجسمه مريم احترام مي‌گذارند. در بتکده به بت و در کليسا به مجسمه مريم احترام مي‌گذارند. هر جاي ديگر هم ديني باشد حتي فرقه ضاله‌اي که در ايران پيدا شد به آن احترام مي‌گذارند. بالأخره اين هم امري انساني است! دسته چهارم مي‌گفتند: «دين امر صحيحي است؛ اما تفسيرهاي گوناگون دارد.» وقتي به اين دسته گفته مي‌شود: کدام تفسير معتبر است؟ آيا همه تفسيرها معتبرند و هيچ فرقي نمي‌کنند؟ مي‌گويند: هيچ يک از اين تفاسير فرقي ندارند؛ هر گروه براي خود تفسيري دارد. يک گروه يک تفسير را مي‌پسندد و ديگري تفسير ديگري را مي‌پسندد. نمي‌توان گفت کدام يک درست‌تر است. هيچ فرقي نمي‌کنند! و بعد تصريح مي‌کنند: نه شيعه بر سني برتري دارد و نه سني بر شيعه برتري دارد.

در ميان همين نويسندگان و تئوريسين‌هاي جامعه خودمان هم امر به همين صورت است؛ دو گروهند و دو گونه فهم از دين دارند. يک گروه طوري مي‌فهمد و گروه ديگر طور ديگري مي‌فهمد و از جهت اعتبار هيچ فرقي ندارند! اين گرايش تدريجاً تئوريزه شده و به‌عنوان پلوراليزم ديني در عالم مطرح شده است و امروزه خيلي رواج دارد. اگر بخواهم خاطراتي که به اين مباحث مربوط است بگويم خيلي وقت مي‌گيرد؛ ولي گاهي نقل برخي از آن‌ها بد نيست. گاهي آدم سر و کارش با مسن‌ترها مي‌افتد و دوست دارد از قصه‌هاي گذشته هم برايشان نقل کند. ما چند سال پيش‌تر سفري به هندوستان داشتيم. هر ايالت هندوستان خود کشوري است. هندوستان کشوري است که بيش از يک ميليارد جمعيت دارد. در آن‌جا مذاهب مختلف، نژادها، قيافه‌ها، زبان‌ها‌ و دين‌ها مختلفي وجود دارد و دنياي بسيار عجيبي است. در اواخر سفر در يکي از ايالت‌هاي جنوبي بعضي از دوستان که از طلبه‌ها هندي بودند گفتند: در اين‌جا شخصي معبد بسيار باشکوهي ساخته است و دولت هم خيلي از او حمايت مي‌کند و طرفداران زيادي از اطراف دنيا پيش او مي‌آيند و از او دستور مي‌گيرند. دستورات او غالباً دستورات روان‌شناسانه است و براساس اصول رواني دستور مي‌دهد که چه کارها کنيد. خلاصه طرفداران زيادي دارد و حتي از کشورهاي اسلامي از او دعوت مي‌کنند که برود سخنراني کند. خوب است شما هم با او ملاقاتي داشته باشيد. گفتم: بسم‌الله، مي‌رويم. دوستان تماس گرفتند و وقت گرفتند که ما برويم با اين آقا اسمش يادم نيست. اگر خواستيد دفتر ما عکس‌ها و فيلم‌هايش را دارند ملاقاتي داشته باشيم. بنا شد يک روز صبح برويم به ملاقات او. محل او منطقه‌اي بود که شايد صدها هکتار وسعت داشت. باغ‌هاي فراواني داشت و جاي بسيار سرسبز و خرمي بود. منطقه‌اي حفاظت ‌شده بود که هر کسي نمي‌توانست وارد آن شود. هر کس مي‌خواست وارد شود بايد قبلاً اجازه مي‌گرفت. بالأخره ما وارد شديم و براي ملاقات هماهنگي کردند. ما را داخل ساختماني و باغي بردند و بعد چند نفر از شاگردها و معاونين او آمدند که همه پيراهن‌هاي سفيد براق و موهاي مشکي براق داشتند. آن‌ها خيلي خوش‌قيافه و خيلي هم مؤدب بودند. خيلي با احترام ما را داخل اتاقي بردند و فيلمي را از آن آقا به ما نشان دادند تا بگويند که او کيست و کجاست و از چه زماني پيدا شده و چه ويژگي‌ها و چه هنرهايي دارد. اين آماده‌سازي ما براي زيارت آن آقا بود! مدتي به اين صورت گذشت. ما با اين شخصيت آشنا شديم. بعد از مدتي ماشين ديگري آوردند و ما را سوار کردند. مقداري راه رفتيم تا رسيدم به باغ مفصل ديگري که وسطش يک ساختمان چند طبقه بود و تقريباً هرم‌وار بود. در قاعده‌اش دايره‌اي بود که اتاق‌هاي زياد و سالن‌هاي مختلف داشت. روي آن يک طبقه ديگر بود که به صورت پلکاني کوچک‌تر از طبقه اول بود و به همين ترتيب طبقات ديگر کوچکتر مي‌شدند تا به رأسش مي‌رسيد که يک اتاق داشت و آن مخصوص خود آن آقا بود. در رأس آن ساختمان جايگاه اصلي‌ او بود. به هر حال با تشريفاتي با ايشان ملاقات کرديم به طور خلاصه عرض مي‌کنم و چون فرصت کم است خيلي از وقايع را حذف مي‌کنم و صحبت‌هايي شد. ما گفتيم: روح دعوتتان را براي ما بيان کنيد تا بدانيم چيست. گفت: «حرف من اين است که هر کسي هر ديني دارد اگر به دين خود درست عمل کند به آن حقيقتي مي‌رسد که ما رسيديم. من نمي‌گويم مسلمانان و مسيحيان از دينشان دست بردارند. من به مسلمانان مي‌گويم مسلمان خوبي باشيد و به دين خودتان خوب عمل کنيد؛ به مسيحيان هم مي‌گويم مسيحي خوبي باشيد!» گفت: «از کشورهاي اسلامي هم از من دعوت مي‌کنند و چند روز ديگر دعوتي از طرف ترکيه دارم و بايد به ترکيه بروم. حداقل 50 هزار نفر پاي سخنراني من حاضر مي‌شوند.» در بين راه که براي ملاقات ايشان مي‌رفتيم به ايراني‌هايي برخورد مي‌کرديم که به آن‌جا آمده بودند تا از مکتب ايشان استفاده کنند. از آن‌ها پرسيديم: شما براي چه به اين‌جا آمده‌ايد؟ گفتند: آمده‌ايم تا از روش‌هاي تربيتي ايشان استفاده کنيم.

حاصل حرف ايشان اين بود که همه دين‌ها صحيح است و اگر شما به دين خود خوب عمل کنيد به آن حقيقتي که ما رسيديم مي‌رسيد. در اين حرف به صورت ضمني اين مطلب بود که اين حقيقتي که ما به آن رسيده‌ايم حقيقت اصلي است. اطراف اتاقش هم بت‌هاي مختلفي از انواع بت‌‌پرستان چيده بود. اتاق از انواع بت‌هاي کوچک پر بود. خيلي مؤدب و متواضع بود. بالأخره ما يک کمي بحث کرديم. آخرش ايشان گفت: «من آن¬چه مي‌دانستم گفتم. من مي‌گويم همه شما به دين خودتان عمل کنيد.» گفتم: آخر دين‌هاي مختلف با هم تضاد پيدا مي‌کنند. مثلاً اگر ديني به پيروان خود بگويد بايد با پيروان دين ديگري مبارزه کنيد بايد چه کار کنند؟ چه طور همه به دين خودشان عمل کنند؟ ديگر نتوانست جواب بدهد. راهي نداشت تا بتواند جواب دهد. گفت: «من اين را نمي‌دانم؛ فقط مي‌گويم هر کسي که به دين خودش عمل کند به حقيقت مي‌رسد!» هدايايي هم از جمله لباسي و جامه‌اي و قطيفه‌اي به ما داد و خيلي با احترام از حضور ايشان مرخص شديم.

پس اين هم يک گزينه است ‌که همه دين‌ها صحيح است و هر کسي براساس فهمي که از دين دارد عمل مي‌کند. اول صحبت از فهم‌هاي مختلف است و بعد صحبت از دين‌هاي مختلف مي‌شود. در اين ايده همه اين فهم‌ها و دين‌ها هم صحيح است. از نظر اين عده ما بايد يک نوع ارتباطي با ماوراي طبيعت داشته باشيم؛ حال اين ارتباط مي‌خواهد از طريق بت‌پرستي برقرار شود يا از طريق رفتن به کليسا يا از طريق رفتن به مسجد يا از هر طريق ديگري. دين نياز خاصي را از بشر تأمين مي‌کند که نيازي واقعي است. انسان نياز دارد که با ماوراي طبيعت ارتباط داشته باشد؛ اما راه‌هاي اين ارتباط مختلف است. هر کس از هر راهي اين ارتباط را با ماوراي طبيعت برقرار کند به حقيقت مي‌رسد. اين گرايش کم و بيش در بعضي از نخبگان ما وجود دارد؛ شايد در بعضي از دولت‌مردان يا کساني هم که به نحوي با دولت سر و کار دارند اين گرايش وجود داشته باشد.

اين گرايشات در عالم هست، اما ما بايد چه بگوييم؟ جواب ما از اين سوال که دين چه جايگاهي در زندگاني ما دارد چيست؟ با وجود اين گرايشات ملاحظه فرموديد که جواب اين سوال خيلي هم روشن نبود. اول فکر مي‌کرديم خيلي سوال ساده‌اي است؛ ولي حالا مي‌بينيم که به اين سادگي‌ها هم نيست. اصلي‌ترين مسأله‌اي که ما بايد به‌عنوان يک مسأله قطعي که زيربناي نظام فکري و ارزشي ماست، حل کنيم، مسأله جايگاه و نقش دين است.

 

5. فتحعلي آخوندزاده: نقش دين؛ ثابت نگه‌داشتن قالب‌هاي اجتماعي و تغيير باطن!

يکي از گرايش‌هاي فرعي که در کشور ما هم هست و حداقل دو قرن است که کم و بيش رواج پيدا کرده از زمان فتحعلي آخوندزاده و فراماسون‌هاي امثال او و طرفداران پروتستانتيسم اين است ‌که بايد شکل و قالب دين را حفظ کنيم و محتوايش را عوض کنيم. شايد در بعضي از کتاب‌ها اسلام شناسان! هم خوانده باشيد که اصلاً کار دين همين است؛ دين مي‌آيد شکل و قالب سنت‌هاي اجتماعي را که مردم خودشان ساخته‌اند حفظ مي‌کند و بعد مي‌گويد باطن آن بايد عوض شود. اين افراد حتي مي‌گويند: «مسأله حج همين‌گونه بود!» همين اسلام‌شناسان نوشتند و گفتند: ريشه مراسم حج به اين‌جا برمي‌گردد که مردمي بت‌پرست بت‌خانه‌‌اي‌ به نام کعبه ساخته بودند و در اطراف آن بت‌هاي گذاشته بودند؛ اما اين بت‌پرستي کار غلطي بود؛ لذا اسلام که ظهور کرد، گفت اين بت‌خانه سر جاي خودش باشد. از اين به بعد اين‌جا خانه خداست. اسلام، شکل همان‌جايي را که بت‌پرستان آن‌جا را بت‌خانه کرده بوده‌اند حفظ کرد و گفت کعبه بماند؛ ولي به جاي اين‌که به آن بگوييد بت‌خانه، بگوييد خانه خدا. بت‌پرستان دور اين خانه مي‌گشتند، شما هم همين کار را انجام دهيد. اسم اين کار طواف بيت‌الله است. شکلش همان باشد ولي باطنش را عوض کنيد. امور ديگر هم همين طور است! اين يک تعريف جامعه‌شناسانه از نقش دين در سنت‌هاي اجتماعي است. اعتقاد ما نقطه مقابل اين اعتقاد است؛ ما مي‌گوييم: حضرت ابراهيم اصل اين خانه را براي خداپرستي ساخت؛ ولي بعد در آن انحراف پيدا شد و اسلام آن انحراف را تصحيح کرد؛ اما آن‌ها مي‌گويند: اصل اين خانه براي بت‌پرستي بود و اسلام قالب را حفظ کرد و محتوا را تغيير داد. حالا هم بايد همين کار را کرد! فتحعلي آخوندزاده به يارانش سفارش مي‌کرد و مي‌گفت: با اسلام رسماً مبارزه نکنيد؛ بلکه بگوييد اين اسلام امر درستي است و خيلي هم محترم است. بعد محتويات اسلام را عوض کنيد؛ يعني تفسير جديدي از دين ارائه دهيد والا مبارزه مستقيم با دين غير از شکست فايده‌اي ندارد. مردم به خدا، پيغمبر و امام حسين معتقدند. شما بگوييد: امام حسين خيلي مقدس است؛ اما امام حسين براي آزادي کشته شد؛ پس بايد انسان آزاد باشد و هر کاري دلش مي‌خواهد انجام دهد. در اين صورت شما با اسم دين، دين را ريشه‌کن مي‌کنيد. بگوييد امام حسين براي چه کشته شد؟ براي آزادي؛ آزادي يعني‌چه؟ يعني هر کس هر کاري دلش خواست انجام دهد. مسلماً در صورتي که هر کس هر چه دلش خواست انجام داد، ديگر از دين چيزي باقي نمي‌ماند. با اين روش مي‌توان به نام دين و احترام به امام حسين، دين را ريشه‌کن کرد! اين از دستورات فتحعلي آخوندزاده آخونداف است که ريشه تحولات جديد فکري پروتستانتيستي از ايشان است. خودش هم تحصيل کرده و آخوند بود؛ اصلاً آخوندزاده هم بود. ايشان در دوران مشروطيت به روسيه رفت. اين‌که در آن‌جا با چه کساني و با کجا سروکار داشت خدا مي‌داند. مورخين چيزهايي گفته و نوشته‌اند.

به هر حال ما بايد اين مسأله را براي خودمان روشن کنيم. ما اگر از دين سخن مي‌گوييم بايد بدانيم دين تا کجا با بشر سروکار دارد؟ آيا در اقتصاد ما نقشي دارد يا نه؟ کساني که اين گرايش‌هاي سکولاريستي را دارند مي‌گويند: «دين را ببوس و بگذار طاقچه. قرآن را ببوس و احترام کن. نماز و عبادت خيلي خوب است. برويد تا صبح احيا بگيريد؛ خيلي خوب است. هر کاري مي‌خواهيد بکنيد؛ فقط با ما کاري نداشته باشيد!». مثلاً اگر مسأله ربا پيش آيد و بگوييم ربا حرام است، مي‌گويند: «آقا نمي‌توان ربا را حذف کرد؛ چون اقتصاد به هم مي‌خورد. مگر مي‌‌توان چنين چيزي را حذف کرد!». هر چه بگوييم اسلام مي‌گويد: «فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ فَأْذَنُواْ بِحَرْبٍ مِّنَ اللّهِ ... ؛ اگر دست از ربا برنمي‌داريد اعلان جنگ با خدا بدهيد.» چنين تعبيري در هيچ امري وارد نشده است. حرب يعني‌چه؟ يعني اعلان جنگ با خدا؛ اما دولت‌مردان سکولار مي‌گويند: مگر مي‌توان ربا را حذف کرد. همه دنيا با ربا مي‌چرخد. اگر بهره و نرخ بهره و اين حرف‌ها را کنار بگذاريم اصلاً زندگي فلج مي‌شود! کار به جايي مي‌رسد که نهادهاي مقدس -ديگر بيش‌تر از اين اسم نمي‌برم- هم در همين دام مي‌افتند. طبق اين ديدگاه، دين، امام حسين، هيأت رزمندگان و ... بسيار خوب است و بايد قربانشان هم برويم؛ اما اشکالي هم ندارد که از آن‌ها ربا بگيريم و منت هم سرشان بگذاريم که به آن‌ها وام مي‌دهيم؛ يعني دين در اين¬جا نبايد دخالت کند. در مسايل ديگر هم با همين روش مشي مي‌کنند. مثلاً درباره مسأله حجاب مي‌گويند: آقا نمي‌شود که با مردم مبارزه کرد. مردم آزادند. اگر بر مردم فشار بياوريد که حتماً بايد حجاب در جامعه باشد مخالف دين رفتار کرده‌ايد. دين اهل فشار و اکراه نيست؛ لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ ... .

 

سيره اميرالمؤمنين

اين افراد در برابر سيره اميرالمؤمنين عليه‌السلام چه مي‌گويند؟! چرا ايشان تازيانه به دست مي‌گرفت و به بازار مي‌رفت؟ روزي شنيد که حضرت زينب سلام‌الله‌عليها از بيت‌المال دست‌بندي نقره‌اي‌ گرفته‌اند تا براي شرکت در يک مجلس عروسي از آن استفاده کنند. حضرت به دنبال مسئول بيت‌المال فرستاد و او را بازخواست کرد که چرا اين دست‌بند را به زينب دادي؟ او گفت: دختر شما از من عاريه‌اي با ضمانت براي يک روز خواست و ضمانت کرد که اگر نقصي در آن پيدا شد جبران کند. من هم به اين شرط دست‌بند را به او دادم. فرمود: اگر به اين شرط نبود اولين دستي که از بني‌هاشم به جرم دزدي مي‌بريدم دست دخترم زينب بود.

طبق ديدگاه سکولاريسم بايد گفت: لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ. چرا دستش را مي‌بري؟! او را نصيحت کنيد؛ کار فرهنگي کنيد؛ بگوييد: دخترجان اين کار را نکن؛ حالا انجام دادي اين دفعه عيبي ندارد؛ ولي ديگر از اين کارها نکن. با احترام و با شرايطي که کار فرهنگي دارد کار فرهنگي کنيد! بايد پرسيد چرا اگر به اين شرط نبود حضرت دست دخترش را مي‌بريدند؟ آيا واقعاً دست زينب، دختر پيغمبر، دختر زهرا را ببرند به خاطر اين‌که دست‌بندي را از بيت‌المال براي عروسي عاريه گرفته است تا يک روز دستش کند و بعد بياورد؟!

عقيل برادر اميرالمؤمنين عليه‌السلام بچه‌هاي ژوليده و گرسنه‌اش را به ايشان نشان داد و گفت: برادر اين بچه‌ها را ببين چه قدر ژوليده‌اند. زندگي ما درست اداره نمي‌شود. براي ما سهم بيش‌تري قائل شو. حضرت آهن گداخته را نزديک دست عقيل برد. او از حرارت آهن گداخته فرياد زد و گفت چرا چنين مي‌کني؟ دستم مي‌سوزد. حضرت فرمود: تو مي‌ترسي از اين آهن دستت بسوزد؛ اما نمي‌ترسي من از آتش جهنم بسوزم؟ حق تو از بيت‌المال همين اندازه است. صبر كن تا سهم من درآيد و آن را با تو قسمت كنم. اگر ناگزير از دادن چيزى به خانواده‌ام نبودم همه سهمم را به تو مى‏دادم؛ اما بيش تر از اين نمي‌توانم. در مسند قضا مي‌نشست و اگر بر کار خلافي شهادت مي‌دادند با تازيانه بر خلاف‌کار حد جاري مي‌کرد. وقتي به بازار مي‌رفت تازيانه به دست مي‌گرفت و مي‌رفت. اگر کسي تخلفي يا اجحافي مي‌کرد يا دروغي مي‌گفت، تعزير و مجازاتش مي‌کرد.

 

اسلام، فقط کار فرهنگي نيست

اسلام هم موعظه دارد و هم تعليم، هم آموزش و پرورش دارد و هم تربيت صحيح و هم قوانين کيفري. برخي فکر مي‌کنند که در جامعه فقط دو گونه کار داريم: يکي کار امنيتي که پشتوانه‌اش سلاح است و يکي کار فرهنگي که بايد خيلي با احترام و نرمي انجام شود و کار سومي نداريم! آيا واقعاً همين‌طور است؟! پس با تخلفات از قانون چگونه برخورد مي‌شود؟ مثلاً شهرداري گفته است سد معبر نکنيد. اگر عده‌اي سد معبر کردند مأموران انتظامي چه کار ‌کنند؟ کار فرهنگي اين است ‌که دوستانه بگويند: اين کار زشت است؛ راه مردم بسته مي‌شود. اگر طرف به اين حرف‌ها اعتنايي نکرد بالأخره چه کار کنند؟ معمولاً در چنين مواقعي پليس او را جريمه مي‌کند. آيا اين کار براي امنيت کشور خطر دارد؟ آيا اين کسي که سد معبر کرده قصد براندازي داشته است؟ نه، او مي‌خواهد کمي بيش‌تر پول جنس‌هايش را در راه چيده بود تا جلوي چشم مشتري باشد و بتواند فروش بيش‌تري داشته باشد؛ فضاي مغازه‌اش کوچک بود کمي از فضاي معبر را هم گرفت. اين چه خلاف امنيتي است؟ با اين حال آيا پليس جلويش را مي‌گيرد يا نه؟ اين‌جا بايد کار امنيتي کرد يا کار فرهنگي؟ پليس پشتوانه اجراي قانون است. کسي که تخلف مي‌کند و رو در روي قانون‌گذار مي‌ايستد و رسماً مي‌گويد: من تخلف مي‌کنم، وظيفه پليس است که جلوي او را بگيرد؛ خواه مسأله امنيتي باشد يا غيرامنيتي. اين حرف‌ها که وظيفه پليس فقط دخالت در مسايل امنيتي است، از کجا آمده است؟!

زمان شاه ملعون وقتي نزديک ماه رمضان مي‌شد شهرباني اعلاميه مي‌داد که رستوران‌ها حق ندارند در روز ماه رمضان رسماً سرويس دهند. گاهي پليس رستوران‌ها را مي‌بست. فقط در رستوران‌هايي که در مسير مسافرها بودند غذا خورده مي‌شد؛ آن‌ها هم بايد طوري سرويس مي‌دادند که آشکار نباشد. در زمان شاه مي‌گفتند: اگر ديديد کسي علناً روزه‌خواري مي‌کند به پليس شکايت کنيد تا او را جلب کند. آيا اگر کسي علناً روزه مي‌خورد امنيت کشور به خطر مي‌افتاد؟! پليس ضامن اجراي قانون است. اگر کسي در مقابل قانون ايستاد و نخواست قانون را بپذيرد وظيفه پليس است که او را جلب کند. دولت يعني همين؛ دولت يعني نهادي که در اجراي قانون متکي به قدرت است. کار دولت فقط موعظه و کار فرهنگي نيست؛ البته کار فرهنگي جايگاه خودش را دارد. دولت وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامي دارد و آن هم وظايفي دارد. گرچه وزير فرهنگ دولت اصلاحات مي‌گفت: «قيد اسلامي براي وزارت فرهنگ يک قيد تشريفاتي است و کار ما همان کار وزرات فرهنگ و هنرِ زمان شاه است!» ولي اين حرف، حرف غلطي است و کار فرهنگي جايگاه خودش را دارد و مسئوليتي براي دولت محسوب مي‌شود. اصلاً فلسفه وجودي دولت اين است که مقررات را در مقابل متخلف به زور اجرا کند. ويژگي دولت اين است که قدرت قاهره دارد والا اگر قانون وضع شود ولي عده‌اي صريح بگويند ما عمل نمي‌کنيم، چه فايده‌اي دارد و چگونه نظم حاکم مي‌شود؟

 

وظيفه بزرگ دولت اسلامي

از بزرگ‌ترين وظايف دولت اسلامي حفظ شعارها و ارزش‌هاي اسلامي است. اين نکته هم در قانون اساسي و هم در سوگندنامه رئيس¬جمهور آمده است. اگر دولت اسلامي چنين وظيفه‌اي نداشته باشد، پس دولت اسلامي با دولت غيراسلامي چه فرقي خواهد داشت؟ دولت اسلامي حافظ شعارهاي اسلامي است و بايد ارزش‌هاي اسلامي را در جامعه حفظ کند. اگر کسي در خانه‌اش مخفيانه مشروب خورد کسي حق ندارد به او تعرض کند. تجسس حرام است و ورود در خانه مردم هم جايز نيست؛ اما اگر کسي در خيابان مشروب خورد و عربده کشيد، آيا بايد بگوييم دولت فقط نصحيتش کند؟ اتفاقاً اين‌جا بايد مچش را بگيرند و او را به زندان بياندازند. اگر علي عليه‌السلام بود همان¬جا او را تازيانه مي‌زد. کسي که رسماً در مقابل قانون اسلام و قانون کشور مي‌ايستد بايد مجازات شود. چه کسي بايد او را مجازات کند؟ نيروي انتظامي؛ اصلاً فلسفه وجود نيروي انتظامي همين است. با اين حال آيا درست است که ما بگوييم کار نيروي انتظامي فقط مبارزه با مسايل امنيتي است؟! پس اين مسايل را چه کسي بايد رسيدگي کند؟ اين مشکلات از کجا ناشي مي‌شود؟ همه اين‌ها ناشي از اين است که نفهميديم جايگاه دين در جامعه کجاست؟ چنين وانمود مي‌شود که دين يک مقوله فرهنگي است و دين يعني اعتقادات و اخلاق، و اين حرف‌ها مقوله‌اي فرهنگي است. اين صغراي قضيه است. کبراي قضيه هم اين است که هر کار فرهنگي بايد با احترام، با ادب، بدون تعرض و بدون توهين انجام گيرد؛ بنابراين ارزش‌هاي ديني فقط بايد از راه نصيحت، با احترام و با محبت انجام بگيرد. در اين صورت تعزيرات حکومتي چه نقشي دارد؟ اين مغالطه است؛ اين برهان نيست. اولاً دين في‌الجمله کار فرهنگي است؛ يعني مسايل فرهنگي هم دارد؛ اما آيا همه کارهاي دين فرهنگي است؟ ابداً اين‌گونه نيست. دين قضاوت هم دارد. دفاع هم دارد. مجازات هم دارد؛ اين موارد جزء دين است. قرآن صريحاً مي‌گويد: «الزَّانِيَةُ وَ الزَّاني‏ فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ في‏ دينِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنينَ ؛ اگر پسر و دختري عمل منافي عفت انجام دادند بايد آن‌ها را در حضور مردم صد تازيانه بزنيد. در مورد اجراي احکام خدا جاي إعمال عاطفه نيست؛ بلکه اين‌جا بايد قاطعانه برخورد کنيد. حتماً بايد در موقع مجازات آن‌ها گروهي از مومنين حضور داشته باشند؛ نگوييد حالا چيزي نشده! يک جواني خطايي کرده است؛ در چهار ديواري زندان حدش را بزنيد تا کسي نبيند و آبرويش نريزد. اصلاًً قرآن مي‌خواهد آبرويش بريزد تا ديگران عبرت بگيرند؛ مي‌گويد: «وَلَا تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ؛ نبايد رأفت نسبت به آن دو مانع از اجراى حكم الهى شود». آيا اگر جواني دچار وسوسه شيطان شد و گناه و اشتباهي کرد امنيت کشور به خطر مي‌افتد؟ اين قضيه چه ربطي به مسايل امنيتي دارد؟ اين مسأله مسأله‌اي اخلاقي است؛ يک مفسده اجتماعي است و بايد با آن مبارزه کرد؟ اما چه کسي بايد مبارزه کند؟ نيروي انتظامي بايد اقدام کند. نيروي انتظامي ضابط قوه قضائيه است؛ مجري قانون و پشتوانه اجراي قانون است. چرا؟ چون دين گفته، چون خدا گفته است.

اگر انقلاب ما براي اين بود که دين اجرا شود بايد به لوازم آن هم ملتزم شويم. اگر دين آن چيزي است که اروپاييان مي‌گويند، يعني دين فقط در معبد و در کليساست، بهتر بود انقلاب نمي‌کرديم. در زمان شاه هم هيچ کس مزاحم روضه‌خواني نبود. از کاخ شاه هم روضه‌خواني پخش مي‌شد. در ايام عاشورا از کاخ گلستان روضه پخش مي‌شد. اگر دين فقط همين روضه‌خواني و نماز و اين حرف‌هاست پس چرا انقلاب کرديم؟ متأسفانه بسياري از متدينان، انقلابيان و نخبگان ما درست باورشان نيست که جايگاه و قلمرو دين کجاست. چرا؟ چون تحت تأثير فرهنگ غربي قرار گرفته‌اند. اگر بخواهيم جامعه اسلامي ما اصلاح شود بايد از همين جا شروع کنيم. بايد اول اين مسأله را حل کنيم که اصلاً جايگاه دين کجاست؟ اگر دين فقط براي مسجد و معبد است بايد اعتراف کنيم که انقلاب کردن ما اشتباه بود؛ چراکه آن زمان هم نمازمان را مي‌خوانديم، روزه‌مان را مي‌گرفتيم، سينه¬زني¬مان را مي‌کرديم و احياءمان را مي‌گرفتيم و کسي به اين کارها کار نداشت. پس ابتدا بايد سعي کنيم به هر اندازه که مي‌توانيم اين مسأله را به طور ريشه‌اي، کامل و همه جانبه براي خودمان حل کنيم و بعد سعي کنيم به ديگران منتقل کنيم.



ارسال برای دوست       چاپ این صفحــه